واسيلى ولاديميروويچ بارتولد ( مترجم : كريم كشاورز )
610
تركستان نامه ( تركستان در عهد هجوم مغول ) ( فارسى )
بوده . سلطان در آن باغ مجالس بزم و سرور برپا مىكرد ولى همواره مجالس بزم برهم مىخورده و به زودى متوقف مىگشته . روزى سلطان از نزديكان خود پرسيد كه چرا بهرغم زيبائى باغ هرگز نتوان بزم و سرورى را در آن بپايان رسانيد . ابو نصر مشكان ( عميد ، استاد بيهقى ) رخصت خواست كه سخن بىپرده گويد و اظهار داشت كه مردم بلخ همه از بىثمرى نگهدارى اين باغ در غمند و هر ساله پرداخت مبالغ كلانى را كه صرف اين امر بىوجه مىشود ميان خود تقسيم مىكنند و بدينسبب سرور به دل سلطان راه نمىيابد . سلطان متغير شد و چند روز با ابو نصر سخن نگفت . چيزى نگذشت كه غوغاى مردم سلطان را در يكى از معابر بلخ متوقف ساخت و جمعيت شكوائيهاى عليه عوارض مزبور به وى تسليم كردند . سلطان بىدرنگ گمان برد كه شاكيان را ابو نصر برانگيخته . و حال آنكه وى هيچ اطلاعى از قصد و نيت ايشان نداشته . پس از آن محمود رئيس بلخ را احضار كرده پرسيد كه در 397 هجرى ، شهر بلخ از قراخانيان ، كه وى ( سلطان ) از آنجا طرد كرد ، چه مبلغ زيان ديد . رئيس پاسخ گفت زيان وارد را به زبان رقم نتوان بيان كرد : « آنان شهر را بىسبب ويران كردند و زمان بسيار لازم است تا شهر به صورت پيشين درآيد و اين خود محل ترديد است . » آنگاه سلطان گفت « ما چنين مصائبى را از ساكنان شهر بدور مىداريم و آنان از نگهدارى باغى براى من مضايقه دارند » . رئيس پوزش خواست و گفت : « آن كس ( كه شكايت آورد ) با ما ديدارى نداشته و ( بر روى هم ) اين شكوائيه بدون اطلاع نيكان و بزرگان تسليم شده » . مع هذا چهار ماه بعد كه سلطان عازم غزنه بوده فرمود تا فرمانى نويسند و مردم بلخ را از وظيفهء نگهدارى باغ معاف دارند و اين وظيفه را به عهدهء يهوديان محول كردند و ضمنا دستور صادر گرديد كه